گرمی شهری سرشار از منایع طبیعی و استعدادهای انسانی.شهری پر از شور و معنویت.پر از بهترینهای دانش  و مدیریت.استعداد و لیاقت .خلاقیت و نوآوری. شهری که هر روز خبری را از موفقیت یکی از فرزندانش در گوشه کنار ایران و جهان می شنود.ابتدا خوشحال می شود و افتخار می کند که چنین فرزندان موفقی را در دامنش پرورانده اما خوشحالیش لحظاتی بیش دوام نمی آورد و خیلی زود به یاد می آورد زمانی را که فرزندانش در کنارش بودند و چه رفتارهای نابجایی با آنها داشته و چه نامهربانیها که در حق ایشان نکرده! به یاد می آورد روزی را که فرزندانش پس از تحمل سالها رنج و نامهربانی اسباب سفر بستند و علیرغم میل باطنی خود ناگزیر ترک دیار نموده و رفتند...به یاد می آورد که اگر آنها درکنارش بودند اکنون در خزان زمان این همه بی برگ خود را پیر و جامانده از قافله پیشرفت و توسعه احساس نمی کرد.اما چه می توان کرد؟ سرنوشت گرمی چنین رقم خورده که سر بر بالین آزنا و ایرناواش با جامی پرآب در کنارش(دریاچه گیلارلو) تشنه عدالت و توسعه به افق های دوردست شمال خیره شود تا شاید بادصبا و هدهد خوش خبر از طرف سبا باز آیند...

 دست نوشته ای از: س.خ